ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
قــبـل شـهــر شـام بــود؛ آل زیـاد راهـشـان در دیـر راهـب اوفـتـاد کـهـنـه دِیْـری در درونش راهـبی شـعـلـههـای طـور دل را طـالـبی دِیْر نه، نه، یک جهان دریای نور او چو موسی بر فـراز کـوه طور ترک دنـیـا گـفـتـهای در کـنج دِیْر همچو عیسی آسمان را کرده سیر لحـظه لحـظه سـالها در انـتـظار تـا شـود دِیْـرش زیــارتـگـاه یــار بیخبر خود رازها در پرده داشت در تمام عمر یک گم کرده داشت پـیـرِ دِیـْری در نـوا چـون بـلـبـلی چـشم جـانـش در ره خـونـین گُلی بـا گـل نـادیـدهاش مـیکـرد حــال تا شـبـی بـگـرفـت دامـان وصـال دیــد در پـائـیـن دِیْــرِ خـود شـبـی هر طرف تـابـیـده مـاه و کـوکـبی گـفـت الله کـس نـدیـده ایـنچـنـیـن هیجده خورشید، یک شب بر زمین لالــۀ حـــمـــرا کــجـــا و آبـــلـــه بــازوی حــورا کـجـا و سـلـسـلـه چـیـستـنـد این عـقـدههای گوهری یـاسهـای کـوچـک نـیــلــوفــری آمــده از طــور، مــوســای دگــر در غل و زنجـیـر، عـیـسـای دگر سر به نـوک نیـزه میگـوید سخن یا سـر یحـیی است پیشِ روی من کرد نـصرانی نـزول از بـام دِیْـر گِرد سـرها روح او سرگـرم سیر دیـده بــر شــمـع ولایـت دوخــتـه چون پَـر پـروانـه جـانش سوخـته راهـب پـیـر و سـر خـونـیـن شـاه رازهــا گـفـتـنــد بـا هـم بـا نــگـاه شد فـراق عـاشـق و معـشوق طی این بـه پـای نـیــزه او بــالای نـی ناگـهـان زد بانگ بـر فـوج سـپـاه کـای جـنـایـتپـیـشـگـانِ روسـیـاه کیست این سر کاین چنین خواند فصیح؟ وای مـن! داوود بـاشد یا مـسـیح؟ یـا شـده ایــجــاد صــفـیـن دگــر؟ گـشـته قـرآن بر سر نی جلوهگر؟ پاسخش گفتند مقصود تو چیست؟ این سر خونین، سر یک خارجیست کـرده سـرپـیـچـی ز فـرمـان امیر خود شهید و عـتـرتش گشته اسیر بود هـفـتـاد و دو داغـش بر جگر تـشـنـهلـب از او جـدا کـردیم سـر لـرزه بـر هـفـت آسـمـان انداخـتیم اسـبهـا را بـر تـن او تــاخـتــیـم شعـلـهها از هر طرف افـروخـتیم خیـمـههـایش را سراسر سوخـتـیم هر یـتـیـمـش از درون خـیـمهگـاه بُـرد زیـر بـوتـه خـاری بـی پـنـاه ریخت نصرانی به دامن خونِ دل گشت سرتـا پـا وجـودش مشتـعـل بر کشید از سینه چون دریا خروش گفت ای دونْفـطرتانِ دین فروش ثروت من هست چـندین بدره زر در جــوانــی ارث بُــردم از پــدر در بـهـای این هـمـه سـیـم و زرم امشب این سر را امـانـت میبـرم میکـنـم تـا صـبـح با او گـفـتـگـو کـز دهـانـش بـشـنـوم سِـری مگو شـمر را چون دیـده بر زر اوفتاد عـشق سیـمـش باز در سـر اوفتاد داد، سر را و ز راهب زر گرفت راهب آن سر را چون جان در بر گرفت بُـرد سـوی دِیْـر، سـر را با شتاب کرد نـاگه هـاتـفـی او را خـطـاب راهـب از اســرار، آگـه نـیـسـتـی هـیـچ دانـی مـیــزبــان کـیـسـتـی؟ مـیـهـمـانت مـیـزبـان عـالـم اسـت هرچه گیری احترامش را کم است این که لبهایش به هم خشکیده است بحر رحمت از دمش جوشیده است اینکه زخمش را شمردن مشکل است زخم هفتاد و دو داغش بر دل است گـوش شو کـآوای جـانـان بشنوی از دهانش صـوت قـرآن بـشـنوی گَرد ره با اشک، از این سر بشوی با گلاب و مُشک، خاکستر بشوی برد راهب عـاقـبت سر را به دِیْر تا خدا در دیـر خود میکـرد سیر شد چـراغ دِیْـر آن سـر تـا سـحـر دیگر این جا دِیْر راهب بود و سر خِشت خِشت دِیْر را بود این سلام کای چـراغ دِیْر و مـطبـخ! السلام گـفت ای سر تو مـحـمـد نیـسـتی؟ گـر محـمـد نیـسـتی پس کـیـستی؟ ناگهـان سر، غـنـچـۀ لب باز کرد بـا نـصـاری درد دل ابــراز کـرد گفت کای داده ز کف صبر و شکیب من غریبم، من غریبم، من غریب گـفـت میدانـم غـریب و بیکـسی گـشته ثـابت غـربـتت بر من بسی تو غـریـبـی که به هـمـراه سـرت از ره آیـد دست بـسـته خـواهرت باز اعجازی کن ای شیرین سخن لب گـشا و نـام خود را گو به من آن امیـرالمـؤمـنـیـن را نـور عـین گفت: راهب من حسینم! من حسین! من که با تو همسـخـن گـشته سرم نـجـل زهــرا زادۀ پــیــغــمــبــرم دیـده ایـن ســر از عــدو آزارهــا خـوانـده قـرآن بـر سـر بــازارهـا اشک راهب گشت جاری از بصر گـفـت ای ریـحـانـۀ خـیـر البـشـر از تـو خـواهم ای عزیز مرتضی شــافـع راهـب شــوی روز جــزا گـفـت آئـیــن نــصــاری وا گـذار مـذهـب اســلام را کــن اخـتـیــار راهـب از جـام ولایـت کـام یافـت تـا تـشـرف در خـط اسـلام یـافـت یـوسـف زهـرا بدو داد این بـرات گـفت ای راهـب شدی اهل نجـات عاشق و معـشوق بود و بزم شب صبـحدم کـردنـد از او سـر طلـب راهب آن سر را چو جان در بر گرفت باز با سر گـفـتـگـو از سر گرفت گفت چون بر این مصیبت تن دهم میـهـمـان خـویش بر دشـمـن دهـم چشم از آن رخ، دل از آن سر برنداشت لیک اینجا چـارهای دیگـر نداشت داد سر را گـفت ای غـارتـگران! ای جنـایتپـیـشگـان! ای کافران! این سـر ریـحـانـۀ پیـغـمـبـر است مادرش زهرا و بابش حیدر است ظلـم و بـیداد و جـنـایت تا با کی؟ وای اگر دیگـر زنید آن را به نی |